درباره آکسونکارت
دیماه ۱۳۹۸، در کارگاه کوچک همتا، در کوچهای از خیابان طالقانی نیشابور، نور مهتابی روی انگشتری فیروزهای میدرخشید. سنگش آبی بود، مثل آسمان صاف تابستان. ایمیلی از محلهی پرنزلاوئر برلین روی مانیتور قدیمی روشن شده بود: «این انگشتر را برای تولد مادرم میخواهم. میشود تا دو هفته به دستم برسد؟» همتا انگشتر را در کاغذ کاهی پیچید، جعبهی چوبی کوچکی آماده کرد و با لبخند پاسخ داد: «حتماً.» اما وقتی نوبت پرداخت رسید، همهچیز عوض شد. بانکها حساب خارجی قبول نداشتند، پلتفرمهای پرداخت آنلاین ایران را تحریم کرده بودند و کارمزدهای انتقال، چنان بالا بودند که خرید را برای مشتری غیرممکن میکردند. هر روز، همتا ایمیلش را با دستانی سرد باز میکرد، منتظر خبری که نیامد. دو هفته بعد، پیام آخر رسید: «متأسفم، نشد.» جعبهی چوبی روی طاقچه ماند، غبارگرفته و تنها.
شبی سرد در زمستان، در کافیشاپی قدیمی با دیوارهای آجری و عطر چای تازه، دور میزی چوبی جمع شدیم. بخار از لیوانها بالا میرفت، اما حرفهایمان سنگین بود. همتا، با نگاهی پر از حسرت، گفت: «چطور یک انگشتر نمیتواند راهش را پیدا کند؟» یکی از ما پرسید: «چند نفر دیگر مثل ما گیر کردهاند؟» سکوت، لحظهای همهچیز را در خود کشید. همان شب، تصمیم گرفتیم کاری کنیم. آکسونکارت از دل آن حسرت و آن پرسش ساده زاده شد.
حالا آکسونکارت اینجاست تا هیچ پرداختی ناتمام نماند. ما راهی ساختهایم که هر کس، در هر گوشهی جهان، بتواند خریدش را کامل کند، هدیهاش را بفرستد و لحظهای از شادی را با دیگری قسمت کند، بدون مانع تحریم یا کارمزدهای سنگین. میخواهیم هر جعبهی چوبی به مقصد برسد و هر لبخند، جاودانه شود.